عکس از گنجینه گنج جنگ

 

 

در آتش عشق سوختن چه حالی دارد... ققنوس وار زندگی کردن را چه کسی درک می کند...

روزی که عکست با فرزند را دیدم برای لحظه ای خود را شرمنده ترین انسان ها یافتم!

فقط می توانم بگویم از نگاه عاشقانه تو، از نگاه پدرانه ات شرمنده ام...در آن عکس لحظه عروجت چه زیبابود، سوخته بودی اما زیباتر به نظر میرسیدی ، با چشم دل نگاهت کردم سرشار از نور بود پیکر پاکت و هنگامی که با چشم ظاهر بین دنیا نگاهت کردم ترسیدم ...چشم ظاهر را کور کردم تا بتوانم با چشم های دلم نظاره گر پیکرت باشم  و چه لحظه زیبایی بود... در ذهن روزی را تجسم کردم که چگونه حافظان حرم ستر و عفاف ملکوت برای بردنت از یکدیگر پیشی میگیرفتند ...تا بگویند به حضرتش که بنده ای از مخلص ترین بنده هایت را آورده ایم ، تحویل بگیر روحی این چنین پاک را ... و خداوند شاید با لبخندی و اشکی نهان در چشم به تو ببالد و تو را در آغوش گیرد... خاطرت هست آن روز را... نمیدانم کاش میشد با کلمات بازی کرد و تو را برای وصف به واژگان سپرد، اما نه تو هم همانند دیگر دوستانت غیر قابل تعریفی...

باز هم با دیدنت سوالی در ذهنم جرقه زد. درون این عکس همه مشغولند ، اما تو آرام ایستاده ای و به جایی می نگری...آیا به تو الهام شده که دیگر وقت رفتن است؟!  آیا تو هم همانند دیگر شهدا از لحظه شهادتت آگاهی ...

 

شهید سرلشکر خلبان محمد رضا نمکی نفر سوم از چپ

 

 

 

بازگشت به گنجینه عکس ها


 

Copyright © 2010 Ganjejang.com